
۲۲ سالگی سخت ترین سال عمرم بود ... خیلی چیزا رو از دست دادم،خیلی چیزا رو! اندازه ی ۲۱ سالِ آرووم گذشته ام توی دریای متلاطم و موج دار بالا پایین رفتم ...
اما شکر ... شکر که توی این معامله ها با اینکه از دست داده هام بی نهایت بودند یه چیز رو بدست آوردم و اون هم گم شده ای بود که اشتباهاً جاش رو با خیلی چیزا با خیلی آدمها - زیاده از حد معمول - پر کرده بودم! و اون چیز،اون حس،اون لذت،اون عشق فقط خـــــــــــــــــــــــــــــــدا بود و درکی که از آدمها پیدا کردم ... درکی که قیمتش خیلی برام سنگین بود ... خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی
حالا هم در آستانه ی گذر از ۲۲ سالگیم ... و خدایی که در این نزدیکی است ... نزدیک تر از رگ گردن ... شنواتر از هر شنونده، مهربانتر از مادر، پر صلابت تر از پدر، در عین جبار بودن دریای رحمانیت، و در عین حسابگر بودن مملو از بخشندگی ... و من همیشه بین خوف و رجا ... مثل هاجر در سعی صفا و مروه برای رسیدن به جرعه ای آب برای روحم که تشنه ی درک اوست و محتاج رحمت بی دریغ او...
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم!
اصلاً امسال دوست نداشتم برای روز تولدم آپ کنم! بر خلاف خیلی سالهای دیگه که متولد شدن برابر بود با حسّ ِ زیبایِ بودن، امسال یادآور ناملایمتی بود... دلیل بیشترم برای آپ کردن این بود که از اونهایی که قبل از سفر خداحافظی نکردم، خداحافظی کنم ... و منو ببخشند اگه توی این ۳-۴ سال توی کروکدیل باعث رنجش خاطرشون شدم ...
میرم سفر (کمتر از یک ماه دیگه)، دعا کنید دست خالی بر نگردم ...
در پناه حق

محدثه (که یک رویا بود!)


  نوشته شده در ساعت 

