
امروز روز معلم ه! ناخودآگاه یاد قدیم قدیما افتادم... یاد اون موقع ها که دبستان بودیم ... تمام عشقمون روز معلم این بود که اون سرود ؛آموزگار من،تنها تو یار من...؛ رو بخونیم! تخم مرغهایی که تووش رو خالی می کردیم و تا پر از کاغذ رنگی بکنیم ، بزنیم به یه سقف بالا سر معلممون تا کاغذ رنگیهاش بریزه روی سرش!... یادمه تازه برف شادی اومده بود... چقدر برف شادی روی سر یه معلم بدبخت خالی می کردیم آخر سر همه سرفه می کردند و چشمهاشون می خارید! اگه یه معلم رو خیلی دوست داشتی یواشکی براش یه گل رز سر راه مدرسه میخریدی و بهش میدادی...گل رز قرمز!... اون موقع ها یه معلم میشد همه ی زندگیت... همراز و همدمت... هنوز هم بعد از اینهمه سال وقتی بهت میگه پیشی بی چشم و رو می خوای بپری بغلش و ماچش کنی... هنوز هم به خودت میگی اگه نبود جای خالیش رو باهیچ مهره ای نمی تونستی پر کنی...
حالا سالها و سالها گذشته... تو بزرگ شدی و خودت تلاش کردی که بشی یه معلم!نه در حد اون! آخه تو اصلاْ در حد و اندازه ی اون نیستی... تو حتی نتونستی از پس ۱۱-۱۲ تا بچه بر بیای! و تو زمین خوردی! تو فهمیدی معلم بودن یعنی گذشتن از خیلی چیزا... یه جورایی یعنی فنا... و نفس تو، درک نمی کرد،نمی پذیرفت،فنا شدن برای آدمهایی رو که شاید هیچ نقشی توی زندگی تو نداشتند ...
و تو فهمیدی که معلمی کار انبیاست... بی اغراق!
پ.ن. برای خیلی ها تکراریه... ببخشید!