نفس نمی کشد هوا
قدم نمی زند زمین
سکوت می کند غزل
بدون تو، فقط همین!
سلام
دلم براتون تنگ شده بود
دیشب به محض اینکه رسیدم آنلاین شدم!
هم باید چند تا وبلاگ رو میدیدم، هم باید سر می زدم
با چندتا از بچه های قدیمی، هم دلم برای کروکدیلم تنگ شده بود
!
برای آهنگش، نوشته هاش، برای نظرات شما......
دیدم خوشبختانه ظریفه جونم آپ کرده! متنش خیلی عمیق بود! البته بعداً افشاگری می کنم که متن دزدی بوده
!
یه دو ساعتی آنلاین شدم! اذان صبح شد! دلم یهوو لک زد برای گذشتهی نزدیک! گذشته ای که مثل برق و باد گذشت!
با کلی خاطره، دغدغه، دلهره!
با کلی آشنایی، کلی دوستای جدید و آدمهایی که فقط از پشت مونیتور میشناختمشون! و فقط با خوندن وبلاگهاشون باهاشون آشنا شده بودم!
دنیا کوچیکه، نه؟!
یهو میبینی توی یه جمع یه عالمه آدم با دغدغه های مختلف! یکی وبلاگ می نویسه واسه دل خودش، یکی برای خدا، یکی برای درد مردم، یکی برای فلسطین، یکی برای مسلمونا، یکی در مورد رشته اش، یکی برای گفتن حرفهاش به عشقش .....
اما همه از یه چیز ناله می کردند، توی نوشته های همشون یه چیزی موج میزد، یه چیزی منو مجذوب می کرد، اون هم "خدا" بود.
همه مذهبی نبودیم، عقایدهامون یکی نبود، بارها و بارها بحث کردیم، داد زدیم، ناراحت شدیم، خندیدیم، وسط حرف های بقیه صدای موبایل درآوردیم، ....اما همه با هم بودیم!
دیشب خیلی نوشتم، توی word نوشتم که یه edit بکنمش چون حال و روزم خیلی خوش نبود برای آپ کردن مستقیم!
اما وقتی حرفهام رو نوشتم، نای خوندنشون رو نداشتم، گذاشتم پهلوی بقیه خاک بخوره!
از طلبیده شدن زهرا نوشته بودم، از اومدن مهدی، از اتفاقات جورواجور اونجا!
از کوه سنگی و مهدی باکری!
از نشست ها و استفاده ی آقایون از نشست برای خوابیدن!!!!!!
از کوپه ی قطار
از خداحافظی آخر......
و
از تنهایی

این سفر یه فرق بزرگ با بقیه سفر ها داشت، با اینکه دوستای خوبی دورم بودند اما تنهایی رو حس می کردم! این دفعه دیگه مثل قدیما فقط نمیگفتم "الهی و ربی من لی غیرک" اینو با تمام وجود حس می کردم! حس می کردم که تنهای تنهام! گاهی خدا رو هم گم می کردم! گاهی دلم می خواست این سفر برگشتی توش نباشه! دلم می خواست همونجا می موندم! پناهنده می شدم! آخه بعد از دو سه ماه تازه فهمیده بودم بدجوری تنهام!
نمی دونم جمعه بود یا شنبه، برای اولین بار رفتم تو، چشمم که خورد به ضریح، پرواز کردم، جمعیت این قدر زیاد بود که اگه می خواستم از بین اونا برم شاید هیچ وقت نمی رسیدم، اما رفتم! نشستم بالای ضریح، پیش اون گل ها! یه نگاه انداخنم به مردم، این همه دردمند، این همه آدم که اومدن بگن "یا مَن یُسَمّی بِالغَفُور الرَحیم"....... دلم شکست! گفتم دعای اینا چی می تونه باشه، یکی درد عشق داره و دوری، یکی بچه اش سرطان داره، یکی اومدم صبر بخواد برای از دست دادن عزیزاش، یکی اومدم امام رضا شفاعتش کنه...... به دل خودم یه تلنگر زدم، گفتم تو چی می خوای از آقا؟! گریه ام گرفت، هق هق...بلند بلند! فکر کنم تنها نبودم، فرشته ها هم داشتند گریه می کردند، آخه صداشون رو میشنیدم، ..... چشامو که باز کردم دور تا دورم سفیدی بود! خواسته ام یادم اومدم......
با بچه ها قرار داشتیم بریم بقیه صحن ها رو ببینیم، وقتی اومدم پیششون حال و روز اونها هم بهتر از من نبود! کفشهام رو که پام کردم، نمی تونسم از زمین بلندشون کنم، با تمام وجود فقط سعی می کردم پاهام رو بکشم روی زمین که از بقیه جا نمونم! خیلی خسته و بی حال بودم!
رسیدم دم پنجره ی فولاد.......وای خدای من، این همه مریض با چه امیدی خودشون رو رسوندن اونجا! فکر کنم 2 شب بود، اما اونجا عین روز شلوغ بود! از امام رضا خواستم یه تکه از پنجره ی فولادش رو بده به من، می خواستم دلم رو ببندم بهش، می خواستم همیشه با خودم حملش کنم، دلم می خواست سنگینیش رو حس کنم، می خواستم دلم خوب بشه، خوبه خوب! می خواستم همین که پام خواست بلغزه یاد سنگینیش بیوفتم،……. (شرمندم دیگه نمی تونم بنویسم….. نوشتنش قدرت می خواهد که ندارم!)
پ.ن.
به یادت بودم! مثل همیشه! یاد پارسال! یاد بودن ها و نبودن ها! یاد اون تماس ها! هر شب بالای پشت بام!
برات خیلی دعا کردم
به زهرا هم گفتم که دعات کنه، نگاهم کرد، تعجب کرد، اما من عادت داشتم به تعجب های بقیه!
"………….."
رویا



  نوشته شده در ساعت 





)
