سلام به همه ی دوستای خوبم. جداً دلم براتون تنگ شده بود.....مثلاً داشتم درس می خوندم دیگه!!!!
امروز دوستم بهم گفت شما دو تا فقط وقتی وبلاگ رو آپ میکنید که یا عاشق میشید یا.... من هم برای اینکه بهش اثبات کنم "ما می توانیم" تصمیم گرفتم یه تغییری تو حال و هوای وبلاگ بدم....اولاً که منتظر نباشم یه مطلبی به ذهنم برسه تا بنویسم...حتی حرفهای روزانه رو هم میشه اینجا نوشت! دوماً متنهای ادبی رو که خوشم میاد با ذکر منبع اینجا بیان کنم. سوماً.....فعلا تصمیم گرفتم آپ رو بذارم هفته ای دو بار(ان شاالله)، دوست دارم روزهاش رو هم مشخص کنم که فکر کنم همیشه عملی نباشه..... همیشه هم منتظر نظرات زیباتون هستم
چند روزه با شعرهای مجتبی کاشانی زیادی درگیرم..... فکر کنم دو شب پیش بود که هنگ کرده بودم و هر چی می خوندم انگار نه انگار! دوستم یکی از شعراش رو از پشت تلفن برام خوند....تنها کلمه ای که می تونم در موردش بگم اینه که عالی بود!
نیوتن میآسود در پناه سایه زیر درخت
ناگهان سیبی افتاد زمین نیوتن آن را دید و سپس از خود پرسید که چرا سوی هوا پرت نشد؟
...
راز و اسرار جهان کشف میشد یک روز...
ما نبینیم اگر یک کسی میبیند
و نگوییم اگر یک کسی میگوید
هیچکس منتظر مهلت خمیازه ما نیست. به هوش...!!
هیچکس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد
لحظهها میآیند سالها میگذرند و تو در قرن خودت میخوانی...
قرنها میگذرند و تو در قرنِ خودت میمانی...
ما از این قرن نخواهیم گذشت! ما از این قرن نخواهیم گریخت! با قطاری که کسان دگری ساختهاند
هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار ۲۰۰۰ و به قرن دگران...
مگر انگیزه و عشق
مگر اندیشه و علم
و تقلا و تلاش...
قرنها گرچه طلبکار جهانیم ولی ما بدهکار جهانیم در این قرن! چه باید بکنیم؟
داس بیدستهی ما سالها خوشهی نارستهی بذری را برمیچیند که به دست پدران ما بر خاک نریخت
کودکان فردا خرمن کشتهی امروز تو را در نگاه تاریخ در نگاه فردا...
قدر این لحظه
قدر این عمر بدان!
زندگی ساعت ِ دیواری نیست که اگر هم خوابید بتوانی آنرا
به همین کوتاهی کوک کنی برسانی خود را به زمان دگران
کامیابی صدفی نیست که آنرا موجی بکشد تا ساحل
بخت از آنِ کسی است -اهل ایران یا غیر- که به کشتی برود دل به امواج خطر بسپارد
و بداند که جهان پر از آیات خداست بشنود شعر خداوندی را در کار جهان و مناجات کند با کارش
و در اندیشه یک مساله خوابش ببرد
و کتابش را بگذارد زیر سرش و ببیند در خواب حل یک مساله را
باز با شادی درگیری یک مساله بیدار شود
بخت از آنِ کسی است که چنین میبیند و چنین میکوشد
...
در این خانه رخوت بگشا... باز هم منتظری...؟!
هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید و نمیگوید برخیز! که صبح است! بهار آمده است...
اسبِ اندیشهی خود را زین کن...!
تو بهاری ... آری...
خویش را باور کن...!
امیدوارم شما هم با خوندن این شعر همون حسی رو پیدا کرده باشید که من با هر بار خوندنش بهم دست میده!
و
حرف آخر
گفتی زمان تا برگشتنت قد یک چشم برهم زدن است
دیری ست که پلکهایم لذت هم آغوشی را نچشیده اند...
در پناه خالق نیلوفرها
موفق باشید و شاد
رویا



  نوشته شده در ساعت 

تا وبلاگ "کروکدیل"
.... که البته رفت جزء بایگانی ها....
....خیلی چیزها بهم داده که اینقدر روز و شبم رو باهاشون می گذرونم که یادم رفته چقدر برام با ارزشند و مهم.
....
!امیدوارم هیچ وقت شما در این حالت قرار نگیرین چون آدم واقعا می سوزه!
اما خدا با اون همه رحمتش، مگه میشه بنده اش رو ناراحت کنه؟! باز بهم فرصت داد.....
( شکست زیاد خورد بودم اما این با بقیه فرق داشت ). این آدم رو خورد می کرد..... باورم نمی شد که جدی جدی هدیه ام افتاده و شکسته....روز اول(شب اول) حالم خیلی بد بود خیلی.... یه وضو گرفتم....خواستم ا ز خدا کمک بگیرم...می دونستم چیزی که شکسته دیگه درست نمی شه اما باز هم پیش خودم می گفتم شاید اینا فقط خواب بوده..... نمی دونم اون دو رکعت نماز رو چطوری خوندم.....سه روز رو تو کابوس گذروندم.....نمی دونم خدا دلش مثل همیشه برای بنده درمونده اش به رحم اومده بود یا خواست دوباره منو یه جور دیگه آزمایش کنه.....هدیه ام رو بهم پس داد ..... ولی بهم گفت این دفعه خود خودت باید مراقبش باشی.....هنوز هم اضطراب و ترسی توی
!!!!!!!!!!!!!
