Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
صدایم میکند از دور یک ساحل نشین امشب!

 

 

 تا ایینه رفتم که گیرم خبر از خویش

دیدم که در آیینه هم جز تو کسی نیست

 

 من در پی خویشم، به تو بر می خورم اما

در تو شده ام گم، که به من دسترسی نیست

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم

مممنونم که من و ظریفه جونم رو هرگز تنها نمی ذارین.

 

آپ این دفعه، حقیقتا یه پست از روی عادت و تکرار نیست!!! یه چند خط از حرفهای دلمه(با اجازه ظریفه)...یه حرفهایی که خیلی هم به هم مربوط نیستند اما....!

 

 

دلم تازگی ها برای شب های چشمانت تند تند تنگ میشه. انگار نه انگار که هر روز تو را می بینم. هر ساعت، هر ثانیه، اما هر بار که می بینمت بیشتر دوست دارم مقابل چشمانم باشی، انگار تشنه ای باشم در دریا، که وقتی آب می خورد بیشتر عطش پیدا می کند.

 

 

از خویش سفر کردم و از خویش بریدم

در راه سفرهرچه بلا بود کشیدم

با حیرت بسیار ولی از تو شنیدم:

این راه که طی شد، پایان سفر نیست

"شش" منزل دیگر، از راه تو باقی است

گفتی که "چهار" است سفرهای تو هشدار

"یار" تو به یک بار رسیدن، نشود "یار"

 

 

رویا

سلام به همه ی دوستای خوبم. امیدوارم زندگی را با آرامش و قدم به قدم سپری کنید. تازه هرگز انرژی خونتون کم نشه
 متنی که برای آپ این دفعه در نظر گرفتم در اصل قرار بود ظریفه جونم بنویسه! اما چون امروز حسابی دلم برای حال و هوای وبلاگ تنگ شده بود گفتم با اجازه ی ظریفه من اینو بنویسم.
 
می خواهم اینو تقدیم بکنم به تمام اونایی که
 فکر میکنن عشق دو خط موازیه
 و 
 دو خط موازی هرگز به هم نمی رسن!!
 
 
 

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید

 
 
 
اگه دست خودم بود حتما یه جور دیگه تمومش میکنه!!! نمی ذاشتم توی یه بوم نقاشی بهم برسن مگه دنیای واقعی برای رسیدن کوچیکه؟!؟!؟!...من حتما یه جای بهتر رو انتخاب می کردم یه جا توی واقعیت...یه جا زیر این آسمون آبی روی زمین سبز خدا دور از هرچی دروغ و دوروییه تو قلب دو تا آدم دلبسته و عاشق!!
 
شاد باشین شاد شاد و همیشه زندگی بهتون بخنده....اگه هم اخم کرد شما سعی کنید کم نیارین!
 
رویا
جعبه ای برای عشق
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه امد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه اورا برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است .مرد تازه متوجه شد که آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش رابوسید و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز کرد اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست وباید چیزی درون آن قرار داد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد وبه او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز کردن جعبه یکی از این بوسه ها را مصرف کند
می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خودداشت و هرروز که دلش می گرفت درب آن جعبه راباز می کرد وبه طرز عجیبی آرام می شد. هدیه کار خود را کرده بود
.
 
ظریفه
سلام.میشه بگین اینجا چه خبره؟دعوای چیه؟؟؟؟
بگذریم.مطلب پایینو بخوونین(مخصوصا   رفیق همون یه بچه پرروی بی مغر بی کله ):
 
دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض

و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه

مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی

ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد

وبه همین خاطر ار باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟

مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟

حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟

گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست

لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی

دل دختر بچه هوری ریخت

اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟

به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم

تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه

تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم

خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی

مثل فیل که خیلی بزرگه

حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟

نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر

این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید

و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده
 
 ظریفه

 

من چه گویم جدا از ماه خویش   بین ما افسوس اقیانوسهاست

(برای تو که حتی وقتی نیستی، ماهتابی بر رویاهای زیبای من!)  

 

 

سلام

سلام به همه ی دوستای گلم. درسته دفعه ی قبل ظریفه جونم زحمت آپ کردن رو کشیده بود اما من هر روز میومدم اینجا و نظرات خوبتون رو می خوندم(البته منظورم از هر روز و روزی 5 بار بود، اگه بیشتر نبوده باشه!) و از اینکه دوستای به این خوبی دارم لذت میبردم.

 

طبق قرارهایی که با ظریفه گذاشته بودیم و.... قرار بود ظریفه جونم یه مدتی آپ کنه. اما من امروز یه مطلب عالی خوندم. اینقدر قشنگ بود که دیدم بهترین جا برای بیانش همینجاست.

 

این رو تقدیم میکنم به همه ی دوستای خوبم بخصوص آقایون! چون..... حالا بخونید می فهمید چرا میگم آقایون!

 

 

تصور کنید زندگی همانند یک بازی است که شما در آن 5 توپ را در هوا میچرخانید. نام این توپ ها کار، خانواده، سلامت ، دوستان و روح و روان است و شما همه ی این توپ ها را در هوا میچرخانید. خیلی زود میفهمید که "کار" یک توپ پلاستیکی است. اگر آنرا به زمین بزنید ، به سمت شما باز میگردد. اما چهار توپ دیگه یعنی خانواده، سلامتی، دوستان و روح و روان از شیشه ساخته شده اند. اگر یکی از آنها به زمین بیافتد، به طور قطع ساییده میشود، شکاف می خورد، صدمه می بیند و یا حتی متلاشی میشود و هرگز مانند هم نخواهند بود. شما باید برای رسیدن به توازن در زندگی خود تلاش کنید.

.......

 

شاد باشید شاد شاد

رویا

   1      2    >>