Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
عید مباااااااارک

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند    گل أدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت        با من راه نشین باده مستانه زدند

أسمان بار امانت نتوانست کشید        قرعه کار بنام من دیوانه زدند

واقعا به این بیت ها تا حالا فکر کردین؟؟؟؟؟؟

 

today we have higher buildings and wider highways,
but shorter temperaments and narrower points of view

we spend more,but enjoy less.
we have bigger houses, but smaller families
we have more compromises, but less time.
we have more knowledge, but less judgement
we have more medicines, but less health.

we have multiplied
our possessions, but reduced our values.

we talk much, we love only a little, and we hate too much.

we reached the moon and came back,
but we find it troublesome to cross our own street & meet our neighbors.

we have conquered the outer space,
but not our inner space.

we have higher income,but less morals...

these are times wiyh more liberty, but less joy...

with much more food, but less nutrition...

these are days in which
two salaries come here, bur divorce increase.

these are times of finer houses,
but more broken homes.

THAT'S WAY I PROPOSE THAT AS FROM TODAY:

you do not keep anything for a special occasion,
because every day that you live is a special occasion.

search for knowledge, read more, sit on your front porch
and admire the view without paying attention to the needs.

pass more time with your family,
eat your favorite food, visit the place you love.

life is a chain of moments of ENJOYMENT, it is not only survival.

use your crystal goblets. do not save your best perfume
and use it every time you fell you want it.

take out from your vocabulary phrases like " one of these days"
and " someday".

let's write that letter we thought of writing " one of these days"

let's tell our families and friends how much we love them.

never pass up a chance at adding LAUGHTER& JOY TO YOUR LIFE.

EVERY DAY, HOUR,& MINUTES (EVEN SECONDS) ARE SPECIAL.....

HAPPY NEW YEAR

ظریفه و رویا

....فقط برای دل خودم!

راستش دلم از این دنیا گرفته بود، خسته شده بودم، تحمل نداشتم... تحمل آدما رو نمی گم، تحمل خودم رو نداشتم. تحمل این دنیای مسخره رو نداشتم..... حرف از خودکشی و اینا نیست!!! ما که خدا رو شکر ادعامون میشه مسلمونیم!!!

 

دنبال یه چیزی بودم که یه کم آرومم کنه یه حرف، یه شعر، یه.....

تمام شعرهای سیاوش رو گوش دادم، آخه همیشه آرومم می کنه اما مثله اینکه درمان این دفعه نبود، رفتم برای دل خودم اما برای تو! نوشتم. اما مثل اینکه این دفعه.....

 

اما میگن بالاخره جوینده یابنده....

 

پیداش کردم. همون بود که می خواستم. حرف دلم بود...اما حرف این کجا و من کجا؟! خوش به حالش!

رویای رویاها

 

 

درد، دل آدمی را بیدار می کند، روح را صفا میدهد، غرور و خودخواهی را نابود می کند، نخوت و فراموشی را از بین میبرد، انسان رامتوجه وجود خود می کند.

 

انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند، فراموش می کند که بدنی دارد ضعیف و ناتوان، که در مقابل عالم و زمان ، کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است. فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت می کند و سر مست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیت های عینی وجود، به پیش می تازد و از هیچ ظلم و ستمی رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد،حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند، و دست از غرور کبریایی بر می دارد، و معنی غرور و مصلحت طلبی را می فهمد و آنرا توجیه نمی کند.

 

خدایا! اکنون که احساس می کنم در دریایی از درد غوطه می خورم، در دنیایی از غم و حسرت غرق شده ام، به حدی که اگر آسمان و زمین را به من ارزانی داری به آسانی از آن می گذرم، اگر همه ی عالم را علیه من آتش کنی، حتی اخ هم نمی گویم، کوچکترین گله ای نکنم و ... به شرط انکه ذکر خود را، یاد خود را و زیبایی خود را از من نگیری.

 

خدایا! هدایتم کن! زیرا می دانم گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا! محتاجم مکن که به کسی تهمت بزنم، زیرا تهمت، خیانت ظالمانه ای است.

خدایا! ارشادم کن که بی انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود خود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

 

خدایا! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزیم، پرکاهی در مقابل طوفانها هستم، به من دیده ای عبرت بین ده، تا ناچیزی خود راببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.

 

خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم شعله می کشد، و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش .

 

 به نامش و به یاریش که هر چه دارم از خان لطف اوست!

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم، به همه ی با معرفتا چه اونایی که میان و میبینن و نظر میدن چه اونایی که فقط با گفتن یه "زیبا بود" خودشون رو از نظر دادن خلاص می  کنن و چه اونایی که حتی ....

امیدوارم همتون خوب خوب باشین. لبخند هیچ وقت جاش رو تو صورتتون گم نکنه و ...

 

می خواستم این پست براتون راجع به "عشق و مصلحت و عقل و ... " بنویسم اما یه موضوع بدجوری داره اذیتم می کنه. یه دختر دایی دارم که هنوز چند ماه از ازدواجش نمی گذره اما می خواهد جدا بشه. خیلی برام سخته حتی گفتنش چه برسه به فکر کردن و... وقتی به حرفاش گوش می دم دیوونه می شم.

 

آخه تجسم اون همه علاقه و حالا این طوری... اصلا برام قابل تصور نیست. خیلی برام سخته وقتی می بینم که چه جوری دوتاشون چشماشون رو روی زیبایی ها بستن و تخته گاز فقط به فکر شکستن هم هستند حتی به قیمت از دست رفتن زندگیشون. من بارها بهش گفته بودم که مراقب باشه این حریم بینتون شکسته نشه... اما اون گوش نکرد. نمی دونم چه جوری فکر می کنه.

 

 راسته که میگن آدم نباید در مورد کارهای بقیه نظر بده چون جای اونها نیست اما یه چیزی این وسط باعث شده که من خودم رو وارد این بازی کنم. می خواهم یه جوری به فاطمه بگم"بسه اینقدر کله شق بازی داری در میاری" ولی وقتی که بهش اینو می گم میگه"رویا تو جای من نیستی،تو علی رو نمی شناسی... اون عاشقه پوله نه زندگیش، براش من مهم نیستم ...." هر دفعه که اینو می گه من می مونم که چه جوری جوابش رو بدم.

 

 

 به خودم می گم رویا مگه مجبوری تو زندگیه بقیه دخالت کنی. اون عاقله می فهمه...............اما من که فاطمه رو خوب می شناسم.با هم مثله دو تا خواهریم شایدم نزدیک تر! حتی سر برنامه ی ازدواجش کلی با هم حرف زدیم،تا چیزی می شد زود زنگ می زد و با هم حرف می زدیم....همیشه به من میگه "متاسفانه تو خیلی با گذشتی". اینطوری همه میتونن اذیتت کنن. آدم تو زندگی نباید زیادی گذشت کنه....

 

 

راستش خودم هم گیج شدم. وقتی به خانواده ی خودم و روابط شخصی خودم نگاه می کنم بعد از هر گذشتی، حتی کوچیک یه آرامشی پدید میاد یه آرامش خالص و بدون کینه. همیشه عاشق این بودم که بتونم صبر و گذشت رو یاد بگیرم اما حالا به همین راحتی "گذشت" زیر سوال رفته.

 

دیشب یه جایی بودیم. شخص مقابل گله داشت که چرا اینقدر خواهرش جلوی همه ساکت می مونه.... میگفت این آزارش میده....

 

نمی دونم...

دیگه هیچی به ذهنم نمی رسه....

 

جدا شما فکر می کنین ما آدما باید گذشت داشته باشیم یا نه؟

گذشت باعث می شه حقمون پایمال بشه. یا اینکه نداشتن گذشت توی زندگی باعث خرد شدن اون میشه؟؟؟

 

 

 

مثله همیشه منتظر شنیدن راهنماییهاتون هستم

 

رویای رویاها

ادامه افسانه شخصی

سلام.ممنون از اینکه افسانه های شخصیتونو نگفتین یا گفتین

منظورم از افسانه شخصی این بود که واسه چی دارین نفس می کشین؟

من به شخصه واسه چیزای معمولی نفس نمی کشم

افسانه شخصی من زندگی کردن مثل دیوونه هاست ولی نه هر دیوونه ای.

 فعلا وقت ندارم. بعدا راجب دیوونگی بیشتر می نویسم.

بازم منتظر افسانه های شخصی قشنگتون هستم.

ظریفه

سلام. این بار من از شما چیزی

می خوام.افسانه های شخصی تونو به ما

 بگین؟؟؟منظورم از افسانه شخصی همونیه

 که تو کتاب کیمیاگر راجبهش صحبت شده.

هر انسانی می تونه بیشتر از یدونه

 افسانه شخصی داشته باشه.شما هر کدومو

 دوس دارین به ما بگین.

ظریفه